19 July по старому стилю / 1 August New Style

زندگی پدر بزرگوار دیه ما

مادر مادر بزرگ دیوس، انطاکیه سوریه بود؛ او از والدین مسیحی بود، در دین تربیت شده بود، از جوانی به انجام شجاعت نمازگزار، که توسط شوهران الهام گرفته شده از خدا به زندگی فضیلت ناپذیر آموزش داده شده بود، بسیار با دشمن نامرئی <unk> شیطان و با دشمن نزدیک تر، با گوشت خود، که روح را به وسوسه می آورد، مبارزه کرد.

او شیطان را با دعا و روزه و بیداری شکست داد و با کارهای دیگر جسد دنیوی خود را به قتل رساند و جسد روح را به بردگی برد. او کمی غذا می خورد و نه هر روز، بلکه یک یا دو روز، و اغلب هفته ها بدون غذا و خواب می ماند.

پس از آنكه خود را فروتنى كرد و دشمن روحى خود را پيروز شد، به درجه اى بلند رسيد و به زندگي پاكيزه و پاكيزه از روح القدس درآمده بود، و مردى توانا در كار و سخن بود.

در ابتدا او به این رؤیا اعتقاد نداشت و از این که شاید شیطان خودش را به فرشته ای از نور تبدیل می کند می ترسید.

و چون بار دوم هم چنین دید و فرمان گرفت، و در آن شهر شهر را که هرگز در آن نبوده بود، دید، و در آن شهر تمام مردم را دید، پس خدا را که همه چیز را به نفع خود انجام می دهد، اطاعت کرد و از آنطاکیه به آن شهر بازگشت.

و چون به آن شهر رسید، کلیساهای خدا و کاخ ها و ساختمانهای زیبا را دید، و از آنچه در رؤیایی دیده بود تعجب کرد و فوراً تصدیق کرد که رؤیایی که در انطاکیه دیده بود درست است.

او نه تنها در اطراف شهر، بلکه در اطراف آن نیز قدم می زد و یک مکان بیابان را در خارج از شهر یافت که مقبره های بت پرستی باستانی در آن قرار داشت و بسیاری از شیاطین در آن زندگی می کردند؛ گذرندگان از این مکان به خاطر شبح و وحشت های شیاطین بسیار می ترسیدند؛ اما او این مکان را دوست داشت، و با استفاده از قدرت صلیبی و نماز، مانند سلاح، در برابر شیاطین، او در آنجا ساکن شد و یک کلبه کوچک برای خود ساخت.

و شب و روز، او را به عذاب افکندند، و او را به وحشت انداختند، و او را از آنجا رانند، و او را به عنوان یک سرباز شجاع از پادشاه آسمانها، و با نام مسیح، که برای شیاطین ترسناک بود، شجاعانه در برابر آنها مقاومت کرد و آنها را شکست داد.

او می خواست بداند که آیا خداوند او را در این مکان برکت می دهد یا نه، او سه بار به خداوند تثلیث دعا کرد و عصای خشک خود را گرفت و آن را به زمین انداخت و گفت: به نام پدر و پسر و روح القدس، اگر این عصا در اینجا رشد کند و ریشه کند، من نیز در اینجا خواهم ماند.

و خدا، که خواسته ی کسانی را که از او می ترسند، اجابت می کند، و دعای کسی را که از او می ترسند، می شنود و درخواست او را اجابت می کند، و عصای خشک را با آب زنده می کند، و عصای خشک را می پذیرد و ریشه اش را می زند، و شاخه هایش را می رویاند، و به تدریج رشد می کند، تا اینکه در طول چند سال به یک بلوط بزرگ تبدیل می شود، و بعد از مرگ او، نه یک صد سال، بلکه تا زمانی که مسیحیت شکوفا می شود، بسیار است.

و چون [آنها] به او گفتند: "آری، ما به تو سوگند یاد می کنیم که تو را به سوی پروردگارت می فرستیم تا تو را به سوی او بازگردانیم".

و در آن خانه شب و روز خدا را تسبیح می کرد و از وعده های خدا خوراک می گرفت.

و هر كه را به سوى او مى آمد، از راه نجات به او درس مى داد، و از آنچه به سوى او مى آوردند، براى كسانى كه مى آوردند غذا مى داد، و بينوا و مسافر را طعام مى داد.

او به خصوص در مورد او شهرت داشت، زمانی که به لطف خدا که در او زندگی می کرد، او شروع به درمان بیماری های مردم کرد، و بسیاری از بیماران به او آمدند، و او به زودی نه تنها سلامت جسمی، بلکه سلامت روحی را به آنها داد: به بیماری های جسمی، مانند یک پیوند درمانی، او نماز را اعمال می کرد، و زخم های روحی را با آموزه های مفید، منجر به دلسوزی و متقاعد کردن به توبه می کرد.

در آن زمان، شاه فئودوسي دوم (فئودوسي دوم) ، نوه فئودوسي بزرگ، پادشاه پرهيزگار و مسيح پرست بود. او در مورد دیه مقدس شنید و خودش به دیدن او آمد؛ او از شیوه زندگی و بی زحمت بودن او شگفت زده شد و به لطف آموزه های مفید که از دهان او می آمد، دلش راحت شد.

او همچنین عصای خشک را که از آن یک درخت رشد کرده بود، شگفت زده شد: او با هزینه های خود دستور داد که یک کلیسا و یک صومعه در آنجا ساخته شود، تا پدر بزرگوار در آنجا بر بسیاری از مردم فرماندهی کند و آنها را در راه نجات هدایت کند، و پاتریخ مقدس آتتیک، پدر بزرگوار را متقاعد کرد که صومعه کشیش را بپذیرد.

در این صورت، خدای متعال از او راضی شد و او را به عنوان یک استاد بزرگ برای برادران گرد هم آمدند، یک معلم بزرگ برای همه کسانی که به او مراجعه می کردند، یک پزشک معجزه آمیز برای روح و بدن، و برای کل شهر مفید بود. و خانه او به پناهگاه آرام برای کسانی که هیچ جایی برای سر زدن نداشتند تبدیل شد. آب کافی در خانه نبود، زیرا این مکان خشک بود و آب از دور آورده می شد.

پس برادران از بزرگوار خواستند که اجازه دهد که یک چاه در صومعه حفاری شود، نه فقط برای نیازهای صومعه، بلکه برای سود کسانی که به آنجا می آیند.

برادران ناامید شده بودند، کارگران می خواستند کار را متوقف کنند، زیرا آب دیگر انتظار را نداشت؛ پس کشیش به محل کار آمد و از او دفاع کرد و دستور داد که خود را به چاه بیندازد. هنگامی که او را تا نیمه چاه پایین آوردند، او دستور داد سبد که در آن او را پایین آوردند را متوقف کند و به دیوار خاک سه بار ضربه زد و نام سه گانه را خواند؛ و بلافاصله از آنجا یک چشمه آب فراوان بیرون آمد؛ به ندرت توانستند کارگران را که در پایین کار می کردند بیرون بکشند

و به سرعت چاه پر شد. و همه تعجب کردند و خدا را به خاطر این معجزه ستایش کردند.

و یکی از کارگران که از بالا ایستاده بود، آب را از دیوار زمین جاری می دید، و باور نکرد، و به دیگری گفت که پیرمرد با جادویی آب را جاری کرده است، زیرا او در دلش فکر می کرد که چگونه ممکن است که آب در پایین وجود داشته باشد، و ناگهان از بالای دیوار به شدت جاری شود. در این کلمات، ناگهان حکم خدا بر او افتاد، و او لغزید و به آب افتاد و غرق شد.

چون زنش از این خبر آگاه شد، با گریه و گریه به سرعت به سوی او رفت و او را با این سخنان نفرین آمیز سرزنش کرد: "ای پیرمرد، جادوگر، وسوسه کننده، ویرانگر، بهتر است که به اینجا بیای. تو شوهرم را از دست دادی، و من خودم را می کشم، زیرا گناهان ما دو تن بر جان تو بود". و او در میان گریه و گریه سخنان بسیار دیگر را گفت. و او با صدای آرام او را تسلی داد و گفت:

"چند لحظه صبر کن، زن، امید داشته باش و شوهرت را از اینجا ببر". زن بیشتر عصبانی شد و فریاد زد: "راهب دروغگو، از کجا می توانی شوهرم را برایم بیاری؟ آیا می توانی مردگان را زنده کنی؟" و به راهب پرید و لباسش را گرفت، می خواست آن را پاره کند. پس برادران وارد شدند، او را گرفتند و از در صومعه بیرون راندند. و مقدس به برادران گفت:

"بگذاریدش، او به ما توهین نمی کند، بلکه شیطان است که او را می آموزد، و به زودی از لطف خدا به ما کمک می کند". این را گفت و به دنبال مرد غرق شده در آب جستجو کرد، و او را پیدا کرد و بیرون کشید. او مرده بود.

و زن چون شوهرش زنده بود، ترسید، و او و شوهرش به خانه رفتند، و در راه به خانه نرسیدند، و ناگهان شوهرش به زمین افتاد و مرد. و زن چون دید ترسید، گفت: شاید خداوند خشم خود را بر او نازل کند و او هم بمیرد.

با گریه و گریه به صومعه برگشت و به پای کشیش افتاد و از او عذرخواهی کرد: "پدر محترم، شوهرم را که خدا به خاطر دعاهای شما زنده کرد، دوباره به خاطر گناهان من کشته است".

و همه به خاطر قضاوت های شگفت انگیز و ناشناخته خدا بیشتر ترسیدند. و کشیش او را متقاعد کرد تا بقیه زندگی خود را در توبه بگذراند، گناهان خود را گریه کند، و برادرش را با دستور دادن به شوهرش به شیوه معمول دفن کرد.

او معجزه های بسیاری دیگر را با قدرت و کمک خداوند قادر مطلق انجام داد (اما آنها برای ما ناشناخته باقی ماندند، زیرا در دوران باستان و به دلیل آزار و شکنجه های مختلف و اغلب در مورد کلیسا و خرابکاری های سلطنت، بسیاری از کتاب ها از بین رفتند و کمی از آنچه ما در مورد خدا می گوییم به ما رسیده است).

این معجزه ساز عمر طولانی داشت؛ در سنین پیری بیمار شد و در حال مرگ بود؛ پس از فراخوانی برادرش، او را تعلیم داد و بعد از پذیرفتن اسرار الهی، مانند مرده شد، بدون حرکت، بدون نفس کشیدن. همه، فکر می کردند که او مرده است، شروع به گریه و آماده سازی برای دفن او کردند.

آن گاه که پدر بزرگان سنت آتتیکوس از قسطنطنیه و الکساندر از انطاکیه که در آن زمان در شهر بود، و بسیاری دیگر از چهره های برجسته روحانی و دنیوی که می خواستند او را با شرافت دفن کنند، آمدند، او مانند بیدار شدن از رختخواب بلند شد و گفت: <unk> خدا به من پانزده سال دیگر عمر داده است.

و او سالم برخاست، و همه از بازگشت او از دروازه های مرگ خوشحال شدند، زیرا او به همه کمک می کرد: با مقدسین صحبت های معنوی و الهی داشت، برای پادشاهان دعا می کرد و به خدا التماس می کرد، برای کسانی که به دنبال نجات بودند، نمونه ای از زندگی نیکو بود، گناهکاران را به توبه می آورد، بیمار را شفا می داد، مسافران را مهمان خانه می کرد، فقرا را تغذیه می کرد و به هر کسی در هر گونه نیاز کمک می کرد. خدای قدوس برای همه همه بود، به هر کسی کمک می کرد و به هر کسی کمک می کرد.

اون مثل پدر واقعی من بود

پس از پانزده سال روزه داری که خدا به او داده بود، او در پایان زندگی خود به عنوان یک نور برای دنیا و برای بسیاری از مردم خدمت کرد. یک روز او وارد کلیسا شد تا در قربانگاه مقدس نماز بخواند و مردی درخشان را دید که لباس کاهن را پوشیده بود و به او گفت: زمان زندگی تو به پایان رسیده است و زمان انتقال به زندگی جاودانی رسیده است. آماده شو که از بدن جدا شوی و به خداوند بازگردی.

کشیش به شوهری که به او ظاهر شده بود سجده کرد و از خدا برای این اطلاع در مورد ساعت مرگش تشکر کرد، سپس برادرش را فرا خواند و با او صحبت کرد و در مورد خاکسپاری خود وصیت کرد که اگر کسی بخواهد اجازه ندهد جسد او را به شهر ببرد، اما در صومعه خود دفن کند.

سپس، پس از آماده کردن همه چیز لازم برای مرگ نیک مسیحی خود، دعا کردن برای همه و برای خود و خداحافظی از همه برای آخرین بار، او فرشته خدا را در مقابل خود دید و با شادی جان صادق خود را به او داد.

پادشاه و پدر بزرگ می خواستند جسد شریف او را به شهر منتقل کنند تا از آن شهر دفاع کنند، اما راهبان عهد کردند که جسد او را در هیچ جای دیگری جز مقبره صومعه قرار ندهند. آنها جرأت نکردند که عهد پیرمرد را نقض کنند، آنها خواست او را انجام دادند و او را به طور منصفانه در صومعه اش دفن کردند، خداوند شگفت انگیز در مقدسات، یکی در سه گانه، پدر و پسر و روح القدس، به او و از ما افتخار و جلال، اکنون و همیشه و تا ابد. آمین.

تو که در صحرا زندگي ميکني و در بدني فرشته اي و معجزه سازي به تو ظاهر شده، تو که خدا را پرستي، خدا پدر ما، با روزه گرفتن، بيدار ماندن، دعا، هديه هاي آسماني را بپذيري، بيماران را شفا بده، و روح هاي بيمار را به ايمان به تو ارجاع بده.

با پاک بودن روح خود را مسلح کرده است، نماز مداوم را به عنوان یک شمشیر به شدت قبول می کند، شیطان های را از پلک جدا می کند، معجزه ساز پدر ما دی.